شروع فوتبال و دروازه بانی

همانطور که گفتم اصلا فوتبالیست نبودم و گاهی وقتها به خاطر علاقه ای که به این ورزش داشتم به صورت تفریحی فوتبال بازی می کردم در واقع رشته اصلی من بسکتبال بود و حتی برای تیم ملی بسکتبال جوانان ایران هم انتخاب شدم. جریان کشیده شدن من به سمت فوتبال به این ترتیب بود که روزی با دوستانم رفته بودیم بازیهای آموزشگاهی های منطقه 8 را تماشا کنیم. تیم فوتبال دبیرستان ما هم بازی داشت که بازی هم در یک زمین نیمه چمن در اکبر آباد بود. در همان روز دروازه بان تیم ما آسیب دید و نتوانست به بازی ادامه دهد من هم در کنار زمین با دوستانم نظاره گر بازی بودم تیم مدرسه ما یک مربی اشت به نام آقای حسین دستگاه که ازخبرنگاران کیهان ورزشی بود وقتی دروازه بان ما مصدوم شد آقای دستگاه مرا صدا زد و گفت : ناصر بیا درون دروازه بایست. من هم گفتم: آقا اصلا نمی توانم چون تا حالا درون دروازه نایستاده ام فقفط گاهی وقتها فوتبال بازی می کنم که ان هم هافبک وسط بوده ام. آقای دستگاه دست بردار نبود و می گفت: تو که قد بلندی داری بسکتبالیست هم هستی حتما می توانی چند توپ هوایی را بگیری. خلاصه آقای دستگاه خیلی به من اصرار کرد و فشار آورد و چون دروازه بان نداشتند من هم قبول کردم و با ترس و دلهره رفتم درون دروازه . آن روز برای من یک روز به یادماندنی و خاطره انگیز است. در آن بازی چند توپ هوایی آمد که همه را گرفتم و خودم هم تعجب کرده بودم که چرا با وجود این که برای اولین بار درون دروازه می ایستم این قدر خوب توپ می گیرم. بازی که تمام شدهمه تماشاگرانی که برای دیدن مسابقه آمده بودند تشویقم کردند. آن موقع بازیهای آموزشگاهی هیجان خاصی داشت و چون رقابت خیلی داغ و نزدیک و بچه ها با هم کرکری می خواندند حدود سه هزار نفر برای دیدن هر بازی می آمدند. در همان بازی بود که من با گرفتن چند توپ ستاره میدان شدم و در واقع از آن روزراه برای پیشرفت من در پست دروازه بانی باز شد.

ناصر حجازی جام قهرمانی را بالای سر می برد

حضور در روزنامه ها و تیم ملی

یکی از روزنامه های آن زمان به نام «آیندگان» اولین نشریه ای بود که عکس مرا چاپ کرد و از من مطلب نوشت . آن نشریه با چاپ عکسی از من در حال شیرجه زدن یک مطلب نوشته بود که تیتر آن را هم دقیقا به خاطر دارم . تیترش این بود« ناصر حجازی به زودی پیراهن شماره یک تیم ملی را تصاحب خواهد کرد» من هنوز هم آن روزنامه را نگه داشته ام و شاید بیش از او صندوق روزنامه های آن زمان را دارم که اوایل از من عکس و مطلب می زدند . خلاصه آن مطلب را که در «آیندگان» دیدم کلی کیف کردم و خوشحال شدم و رفتم به همه دوستانم نشان دادم و گفتم : ببینید باور می کنید؟ نوشته است من پیراهن تیم ملی را تصاحب می کنم...

بعد از اتمام آن بازیها رایکوف گفت: متولدان 1328 به بالا هر بازیکنی در هر جای ایران که باشد می تواند در تمرین تیم ملی جوانان شرکت کندو تست بدهد. چون قرار بود برا ی تیم ملی جوانان بازیکن انتخاب کند.

من هم در روزی که اعلام شده بودیک ساک برداشتم و رفتم زمین تمرین تیم ملی که زمین شماره 3 شهباز بود.

رایکوف گفت از فردابیا

آن موقع خیلی لاغر و به قول معروف«مردنی» بودم و اصلا کسی فکر نمی کرد که من ورزشکار باشم. خلاصه رفتم و در گوشه ای ایستادم همه بازی کردند و تست شدند دیدم کسی به من توجه نمی کندخودم رفتم و گفتم : آقا من هم دروازه بان هستم و می توانم بازی کنم و آمده ام اینجا که تست بدهم . درتیم ملی جوانان یک نفر به نام استاد نصیری که داور بود حضور داشت و در واقع کمک رایکوف بود. من هم رفتم و به او گفتم که از من تست بگیرد. 10 دقیقه آخر بازی بود که گفت پسر جان تو هم برو داخل دروازه. من هم رفتم درون دروازه و اتفاقا چند سانتر هم زدند و به خوبی توپهای هوایی را گرفتم. آن موقع مثل الان نبود که کسی سانتر کات دار و مورب بزند. سانترها را صاف و مستقیم می زدند و من هم چون قبلا بسکتبالیست بودم به راحتی همه این توپها را گرفتم و روی سر مهاجمان حریف چند توپ بلند را مهار کردم . در هر حال سه ، چهار تا توپ گرفتم و رایکوف هم بعد از بازی به من گفت تو هم از فردا حتما بیا تمرین. بسکتبالیست بودن من خیلی به من کمک کرد که دروازه بانی را خب شروع کنم . با وجود این که دست هایم خیلی کوچک بود ولی توپهای هوایی را خیلی خوب و مسلط مهار می کردم حتی وقتی هم بسکتبال بازی می کردم توپ بسکتبال (که خیلی هم بزرگ است) در دستهای کوچکم می چسبید به هر صورت ، پس از آن رایکوف به من گفت که از فردا بیا تمرین.

استاد نصیری مرا کنار کشید و گفت: پسر جان سن تو به جوانان نمی خورد(حالا دروغ یا راست خدا داند و من واقعا نمی دانستم که او درست می گوید یا نه) . من هم گفتم : آقا من متولد سال 1328 هستم، شناسنامه ام هم همراهم است. اما او حرف مرا نپذیرفت و گفت : نه تو دیگر نیا. و من هم نرفتم. در کی دیگر از بازی ها که با تیم نادر بودم و اتقاقا آن باز یرا هم با شیر یا خط باختیم رایکوف پس از باز یبه من گفت: تو برای تیم ملی جوانان بیا تمرین. من هم گفتم : آقا من یک بار آمدم اما آقای نصیری گفت که سن من به جوانان نمی خورد و دیگر نیایم. اما رایکوف گفت : شما کاری به این حرفها نداشته باشید و حتما بیایید . خلاصه من هم رفتم تمرین تیم ملی جوانان.

آخ !کتفم شکست

در حالی که دو هفته به آغاز بازیهای جوانان آسیا مانده بود من دروازه بان ثابت تیم ملی جوانان شده بودم و از خوشحالی سر از پا نمی شناختم اما متاسفانه در یکی از تمرینات وقتی قصد مهار یک شوت محکم را داشتم شیرجه زدم و کتفم شکست و از تیم ملی خط خوردم. این در حالی بود که بازیهای جوانان آسیا دربانکوک تایلند برگزار می شد و من (چون به سفر خارجی نرفته بودم ) کلی برنامه ریزی کرده بودم که وقتی رسیدم بانکوک چه کاری بکنم کجا بروم و .. . اما به هر حال قسمت نبود که من به آن سفر بروم و با آن آسیب دیدگی از تیم ملی حذف شدم. آن روز برای اولین بار به خاطر بالایی که در فوتبال سرم آمد و کتفم شکست گریه کردم. اصلا آرام و قرار نداشتم و حتی شبها از فکر ناراحتی خوابم نمی برد. پس از آن و در آستانه آغاز بازیهای جوانان آسیا تیم ملی جوانان یک اردوی امادگی هم در آبادان برگزار کرد و دو بازی تدارکاتی در آنجا انجام داد که پس از غلامحسین مظلومی و رضا قفلساز هم به تیم ملی دعوت شدند. به هر صورت تیم ملی جوانان به بانکوک رفت و پس از دو هفته اقامت در تایلند و حضور در بازیهای جوانان آسیا عنوان سومی این رقابتها را کسب کرد و به ایران بازگشت. طی دو هفته ای که تیم ملی جوانان در تایلند بود کار من فقط گریه و زاری بود.